عبد الله الأنصاري الهروي

38

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

لبيك عاشقان به از احرام حاجيان * كانيست سوى كعبه و آنست سوى دوست كعبه كجا برم چه برم راه باديه ؟ * كعبه‌ست كوى دلبر و قبله‌ست روى دوست دل رفت و دوست رفت ، ندانم كه از پس دوست روم يا از پس دل ؟ فردا برود هر دو گرامى بدرست * بدرود كرا كنم ندانم ز نخست ؟ گفتا : به سرم ندا آمد كه از پس دوست شو ، كه عاشق را دل از بهر يافت وصال دوست بايد ، چون دوست نبود دل را چه كند ؟ چون وصال يار نبود گو دل و جانم مباش * چون شه و فرزين نماند خاك بر سر فيل را الهى ! اى مهربان ، فرياد رس ، عزيز آن كس كش با تو يك نفس ، بادا نفسى كه در و نياميزد كس ، نفسى كه آن را حجاب نايد از پس ، رهى را آن يك نفس در دو جهان بس ، اى پيش از هر روز و جدا از هر كس ، رهى را درين سور هزار مطرب نه بس . من چه دانستم كه پاداش بر روى مهرتاش است ، من پنداشتم مهينه خلعت پاداش است ، من چه دانستم كه مزدورست او كه بهشت باقى او را حظ است ، و عارف اوست كه در آرزوى يك لحظ است .